April 29, 2006

نامه شيخ فضل الله به سفير انگليس

خدمت باابهت جناب شوكت مدار اجل اكرم افخم اسعد عالى وزير بافرهنگ مسيو هپرين وزير مختار و نماينده دولت فخيمه انگلستان دام اجلاله؛
اولاً در اين موقع ورود بهجت نمود جناب جلالتمآب عالى را اينجانب و ساير از علماى اعلام ملت ايران كه همواره به اتحاد و يك جهتى با ملت نجيبه ترقى خواه انگلستان خود را شناخته ايم تبريك و تهنيت مى گوييم و مسرت قلبى خودمان را به اظهار مخالصت و موافقت اظهار مى داريم و از خداوند تعالى خواهانيم كه همواره رجال كار آگاه و مامورين سياسى دولتين در حفظ و نگهدارى اين مودت و محبت كه فيمابين ملتين بيشتر از پيشتر حاصل شده با نهايت صدق و صفا بكوشند و مواظب باشند كه غرض مغرضين خللى نرساند.ثانياً به مفاد شكر نعمت نعمتت افزون كند تشكرات قلبيه خودمان را از حسن مساعدت و سياست جناب جلالتمآب شارژه دافر اظهار مى داريم و متوقع مى شويم كه به دربار معدلت مدار امپراطور خودتان ابلاغ فرماييد.ثالثاً بر خاطر سياست مظاهر جناب عالى مكشوف و ظاهر است كه هميشه ملت و دولت ايران خود را متحد و دوستدار دولت و ملت نجيبه متمدنه انگلستان دانسته و مى داند و همه وقت فوائد اتحاد را منظور نظر داشته و مى دارند و با كمال اميدوارى استحكام و انتظام اين مردم را كه سرمايه سعادت و اسباب رفاهيت ملتين است از جناب معظم مفخم جلالتمآب عالى ممتنى و خواستاريم تا انشاءالله از ثمرات دوستى و يك جهتى برخوردار شويم و چنان با هم يك دل و يك جهت باشيم كه رشك ديگران شود.
الاحقر فضل الله النورى»

از شرق (با حذف دستمال کشي هاي مرسومه روزنامه!)

Posted by farjami at 12:56 PM | Comments (0) | TrackBack

April 26, 2006

گم‌شده در جست و جو

هست، همه جا هست.
وقتی که توی تاکسی نشسته‌ای و راننده تاکسی درگیر ِ یک بحث ِ سیاسی ِ داغ با مسافر ِ بغل‌دستی در مورد ریشه‌یابی ِ تاریخی ِ علل و عوامل ِ فلاکت در کشور است و دندان‌های تو به دلایل ِ نامعلومی به هم فشرده می‌شوند، همان جاست.
وقتی که با صدای تکان خوردن ِ پرده توی باد بیدار می‌شوی سرآسیمه و نگاه می‌کنی به ساعت: هنوز خیلی زود است، و دوباره می‌روی توی رختخواب و لای خنکی ِ پتو، همان جاست.
وقتی که از مقابل ِ تحسین ِ نگاه‌ها و شکوه ِ دست زدن‌های ممتد ِ آدم‌های نشسته در یک سالن ِ بزرگ، با انرژی و لبخند از صندلی بلند می‌شوی، چند قدم برمی‌داری و از پله‌ها بالا می‌روی به سمت ِ میکروفون، هست و همان جاست.
‌ وقتی که ساکت و آرام کنار ِ یک دوست ِ قدیمی راه می‌روی و مغناطیس ِ عجیبی انگار قطب‌نماهای درون‌ات را همخط کرده، همان جاست.
وقتی که کلمه‌های کشدار و جملات ِ جانکاه ِ استاد ِ عبوس ِ کلاس ِ عمومی، مثل ِ آیه‌های عذاب نازل می‌شوند بر دقیقه‌های تمام نشدنی ِ یک بعد از ظهر ِ خواب آور ِ دانشکده، همان جاست.
وقتی که گذارت به کوچه‌ی دوران ِ بچگی می‌افتد و حس می‌کنی زمان توی پیچ و خم ِ آن گیر کرده و متوقف شده و منتظری که خودت را یک جا، یک گوشه ببینی که داری با بچه‌های دیگر گل- کوچیک بازی می‌کنی یا گیس ِ دختر ِ همسایه را می کشی یا یک اتفاق ِ نیفتاده را با آب و تاب برای بقیه تعریف می‌کنی، همان جاست.
وقتی که دراز به دراز افتاده‌ای روی تختخواب، در قعر ِ یک یاس ِ فلسفی ِ عمیق، یک دست زیر ِ سر و یک دست به سیگار، احمقانه‌های زندگی‌ات را مرور می کنی و نگاه می‌کنی به روزهایی که گذشته و نیست، به اسم‌ها و خاطره‌ها و آدم‌ها که با زمزمه‌ی خفیف، جایی بالای سرت نزدیک ِ سقف برای خودشان می‌چرخند و می‌چرخند، همان جاست.
وقتی که طعم ِ لذت ِ خواندن ِ یک وبلاگ جایی توی مخ‌ات را قلقلک می‌دهد، همان جاست.
وقتی که کوله به پشت و پرونده به دست، در اوج ِ شلوغی ِ خیابان ِ باران خورده و در گیجی ِ خودت داری به طرق ِ مختلف ِمعذرت‌خواهی از کارفرمایی فکر می‌کنی که کار ِ یک روزه‌اش یک ماه به تاخیر افتاده و طنین ِ رگبار عصبانی ِ کلمات‌اش در پشت ِ تلفن هنوز توی گوش‌ات است، و یکهو یک قطره باران از شاخه‌های یک درخت ِ اقاقیا چکه می‌کند توی صورت‌ات و خطی از قلقلک روی پوست‌ات کش می‌آید تا چانه، همان جاست...
.
همه جا هست؛ اسم‌اش، شاید زندگی باشد و شاید هم نه، هست اما همه جا و ما فراموش می‌کنیم‌اش، گاهی.

Posted by Oloomi at 09:43 AM | Comments (2) | TrackBack

April 20, 2006

خلاصه سخنراني ضياموحد درباره سعدي

پيش از علی اصغر طالقانی ( که در مقاله ای گفته بود عقب افتادگی ما به خاطر همين شعر و شاعری است) ميرزا آقاخان کرمانی به همين شيوه به شعر و شاعری نگريسته بود و می گويد « قصايد عنصری و رودکی و فرخی امثال آنها بود که سامانيان و غزنويان را تباه و منقرض ساخت»؛ « مداهنات انوری و ظهير و رشيد و کمال بود که چنان سلاطين ستمکاره نابکار مغرور پديد آمدند »؛ « ابيات عاشقانه سعدی و همام و امثال ايشان بود که بکلی اخلاق جوانان ايران را فاسد ساخت ». سپس می گويد شعرای فرنگستان چنان اشعار خود را مطابق منطق ساخته اند که جز تنوير افکار و رفع خرافات تأثير ديگری بر اشعار ايشان مترتب نيست.

در همان زمان ها ادوارد براون تاريخ ادبيات می نويسد و دستش را روی دو شاعر می گذارد که پايه ادب و زبان فارسی هستند: فردوسی و سعدی. در مورد فردوسی می گويد: « شک نيست که شهرت فراوان فردوسی به شاعری به سبب شاهنامه اوست. اما من با شرمندگی فراوان اقرار می کنم که هرگز نتوانسته ام با آنان در اين ستايش پر شوق و شور هم آواز باشم. به عقيده من شاهنامه را نمی توان حتی يک لحظه با معلقات عربی برابر و همسنگ دانست و با آنکه اين کتاب در سراسر جهان اسلام نمونه اصلی و سرمشق کامل نمونه های حماسی بوده است در نظر من به هيچ روی از لحاظ زيبايی ذوق و احساس و هنر، لطف مضمون و حسن بيان به پای بهترين اشعار حکمی، عشقی و غنايی فارسی نمی رسد.»

در مورد سعدی هم همان داستان دورغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز را علم می کند و جالب است که اين اولين داستان گلستان را ادوارد براون به دقت نخوانده است. داستان پادشاهی است که بی گناهی را به نزد او می آورند و تند صحبت می کند. شاه از وزيرش می پرسد چه گفت؟ لابد به زبان ديگری سخن می گفته است. می گويد ملک را نعت می کرد. وزير ديگری می گويد آقا چرا دورغ می گويی، داشت ناسزا می گفت. پادشاه روی در هم می کشد و می گويد حرفی که آن وزير زد در اين مجلس صحيح تر بود. اين در مورد دورغی است که ما می گوييم تا ديگری را از مرگ نجات بدهيم. اما خود سعدی درباره دروغ می گويد:

گر راست سخن گويی و در بند بمانی
به زانکه دروغت دهد از بند رهايی

به نظر من اين گونه بحث در مورد شاعران از بن اشتباه است. اگر امروز از ادوارد براون سوال کنيد که در مورد شکسپير که تاجر ونيزی را نوشته چه می گويی؟ نمی دانم چه جوابی خواهد داشت. امروز کسی جرأت نمی کند اين نمايشنامه نژاد پرستانه را اجرا کند. يا "رام کردن زن سرکش" را که وقتی سه سال پيش در ادينبورگ اجرا شد خانم ها سالن را ترک و به سمت هنرپيشه گوجه فرنگی پرتاب کردند. اگر قرار باشد محتوايی حرکت کنيم در شاهنامه داستان مهمان شدن بهرام را در خانواده يهودی بخوانيد، و آن را با تاجر ونيزی مقايسه کنيد ببينيد چقدر تفاوت دارد.


آرامگاه سعدی در شيراز

يعنی فردوسی وقتی راجع به خست يهودی که حرف می زند با چه ظرافتی حرف می زند. هيچ کدام از حرف ها و تندی های نژاد پرستانه ای که در کار شکسپير هست در شاهنامه نيست. باز اگر قرار است محتوايی حرکت کنيد « از سعدی تا آراگون » نوشته مرحوم دکتر جواد حديدی را بخوانيد که تأثير ادبيات ايران بر ادبيات فرانسه را مورد بحث قرار می دهد.

آنجا که از سه نسل فرانسويان صحبت می کند که به خاطر ارادت به سعدی اسم بچه های خود را سعدی می گذاشتند. يکی از اين سعدی ها رييس جمهور فرانسه شد. سعدی کارنو. آن کس که جمله معروف را گفت و هنگامی که زير گيوتين می رفت فرياد زد « ای آزادی چه جنايت ها که به نام تو می کنند »، در دفترچه اش داستان های سعدی را يافتند. اگر می خواهيد بحث محتوايی کنيد اين هم يک طرف قضيه است.

اما برای اين بحث ها ارزش زيادی قائل نيستم. چون بحث اصلا اين نيست. اگر بخواهيم در شعر بحث محتوايی بکنيم اين سرنا را از هر طرف بزنيم سرش گشاد است. مگر ما از شاعر توقع داريم فيلسوف باشد؟ اگر من بخواهم فلسفه بخوانم چرا سعدی بخوانم؟ اگر بخواهم کتابهای اخلاقی بخوانم اينهمه اندرزنامه هست. به مدخل اندرزنامه ايرانيکا مراجعه کنيد خواهيد ديد فرهنگ ما چيزی که کم ندارد اندرزنامه است. ولی چطور است که گلستان با اين تناقض هايی که می گويند مانده است و از بقيه آثار خبر چندانی نيست؟

کسی که شعر می گويد در زبان کار اضافی می کند. در شعر زبان محمل معنا نيست. در شعر آنچه عقب می ماند و لنگ می زند معناست. شاعر کسی است که از مرمر زبان مجسمه داوود می سازد. زبان در حالت مرمر است، بی شکل است، محمل حرف زدن است، اخبار است، کيهان است، اطلاعات است. در شعر کار اضافه روی زبان انجام می شود.

ويتگنشتاين راجع به زبان کم چيز نوشته است ولی هر حرفی که زده قابل تامل است. در تحقيقات فلسفه صحبت معنا را پيش می کشد. اصلا معنا در مرکز بحث های فسلفه قرن بيستم قرار می گيرد. می گويد اگر از من سوال بکنند که فلان جمله عادی روزنامه معنايش چيست من يک جمله مترادف می آورم. اما اگر جملاتی به من بدهند و بگويند معنی اش را بگو، می گويم همين است. همين ترتيب کلمات، همين وزن، همين موسيقی است. و آن وقت توی پرانتز می گويد اين يعنی شعر.

سعدی در گلستان حرف های ساده ای می زند، خيلی ساده. من چند جمله را بخوانم: « دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند »، اين شيوه گفتن است که گلستان را زنده نگه داشته است، نه معنای جمله. معنای اين جمله را که همه کس می داند. هر کس دزدی کند دستش را می برند کوتاه می شود! ولی اين جمله سعدی چيز ديگری است؛ « اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی »، « هر که با داناتر از خود جدل کند تا بدانند که داناست بدانند که نادان است »، اين را چگونه می توان به يک زبان ديگر ترجمه کرد؟ « نادان را به از خاموشی نيست، و اگر اين مصلحت بدانستی نادان نبودی ». اينهاست که سعدی را نگه داشته است.

از بي‌بي‌سي

Posted by farjami at 11:53 AM | Comments (1) | TrackBack

April 19, 2006

از پشت حصار بيرون بيا! (نامه اي از حامد قدوسي)

دو دوست ندیده و کم دیده عزیز سلام

ماجرایی که بین شما پیش آمده را از نزدیک تعقیب کرده ام و بی تعارف از وقوع این قضیه احساس خوبی ندارم. ببخشیدم که در کارتان دخالت می کنم ولی حس علاقه ای که نسبت به هر دوتان دارم تحریکم می شود این کار را بکنم.

راستش به نظرم مثل خیلی چیزهای دیگر از جمله دعوای من و پارسا این ماجرا از آن موضوعاتی بود که ریشه آن "سوء تفاهم ناشی از شبکه" است. سوء تفاهمی که در دنیای واقعی و ارتباطات رودر رو به سرعت برطرف می شود ولی در شبکه بی جهت بزرگ می شود.

اجازه دهید بگویم که تا حدی حس هر دو طرف را درک می کنم. از یک طرف ذوق محمود را از دیدن داریوش حس می کنم. چرا محمود لطف داشت و تابستان مرتب با من تماس گرفت که هم را ببینیم و نشد و وقتی عید تصور کرد که من هم ایران هستم با ذوق نامه ای فرستاد که با داریوش سه نفری جمع شویم و هم را ببینیم. به نظرم نوشته محمود شاید واکنشی هیجانی به دیدن یک دوست ندیده و البته گران قدر بود. واکنشی که شاید من هم جای او بودم این کار را می کردم و البته واکنشی که لزوما به ترین واکنش نبود.

از طرف دیگر من به داریوش هم حق می دهم. راستش من داریوش را خیلی نمی شناسم ولی برداشتم از کل داده هایی که از او دارم این است که انسان منضبط و دقیقی است و طبیعی است که چنین آدمی خیلی دوست ندارد که تصویری - تا حتی نادقیق- که محمود از او ارائه کرده روی شبکه وارد شود. خصوصا که معتقد است برخی قسمت هایش ناشی از سوء برداشت و غیرواقعی یا خصوصی بوده است.

من اگر جای محمود بودم همان اولش از داریوش عذرخواهی ساده دوستانه ای می کردم و اگر جای داریوش بودم همان موقع با لبخندی جواب عذرخواهی را به دوستی برگزار می کردم و ماجرا خاتمه می یافت.

به نظرم قسمت بد ماجرا وقتی شروع شد که رضا - که من اصلا نمی شناسمش- وارد ماجرا شد و اختلاف محمود و رضا باعث شد تا این دو ماجرا با هم گره بخورد. در حقیقت این موضوع انگیزه ای شد که این ایمیل را برای هر دو تان بزنم و بگویم حساب دعوای رضا و محمود را از ماجرا جدا کنید تا حداقل ماجرای بین خودتان حل شود. این جا من کمی به محمود حق می دهم که از ورود بدون دعوت و توهین آمیز رضا که -البته تا حدی آمیخته به نخوت همیشگی اش بود- به ماجرا دلگیر شود و البته می دانم این دلگیری رشته ای از اتفاقات ناگوار دیگر را پی در پی به وجود آورد. امیدوارم که آن اختلاف هم زودتر رفع شود ولی علی الحساب به نظر من به تر است داریوش از پشت حصار رضا بیرون بیاید و محمود هم خشم خودش از رضا را به پای داریوش ننویسد. این جوری شاید برگردید به موقعیت روز اول. موقعیتی که نیاز به پافشاری و لجبازی در آن نیست و ماجرا با یک عذرخواهی حل می شود. بعد هم داریوش واسطه می شود تا آن یکی دعوا هم حل شود.

من نمی دانم ماجرا به کجا کشیده شده است ولی چون هم با داریوش در این باب صحبت کرده بودم و هم محمود چند جایی از من اسم برده بود فکر کردم شاید بتوانم به عنوان یک داور بی طرف کمی مساله را ساده سازی کنم تا شاید اندکی از دلخوری ها کاسته شود. امیدوارم که این نامه من اصولا بی مورد بوده باشد و شما دو نفر تا الان با هم آشتی کرده باشید و به این ایمیل من بخندید.

شرمنده از مصدع اوقات شدن
حامد

راستی این ایمیل خصوصی نیست. من هیچ ناراحت نمی شوم اگر لازم دانستید و کمکی به ماجرا می کرد دیگران هم از آن خبردار شوند. اصلا فرض کنید اگر وبلاگم تعطیل نشده بود روی وبلاگ می گذاشتمش.

(تيتر از ماست)

Posted by farjami at 05:37 PM | Comments (0) | TrackBack

April 03, 2006

هولوكاست را يادآوري نكنيم، احسان نراقي

در سال 1947 براي تحصيل در دانشگاه ژنو به اروپا رفتم. اين اولين باري بود كه از نزديك اروپا را مي‏ديدم و جالب آنكه علاوه بر ديدار از اروپا اين فرصت نيز نصيب من شده بود تا آثار باقي مانده از جنگ جهاني را نيز در اذهان و صورت مردم از نزديك مشاهده كنم. دوستانم آنچه را كه در اين جنگ اتفاق افتاده بود برايم باز گو مي‏كردند و در ميان تمام آن گفتارها، آنچه متأثر كننده‏تر از همه بود، رفتاري بود كه ماموران ويژه نظامي آلمان (اس اس) با خانواده‏هاي يهود داشتند. خانواده‏هايي كه گويي تنها جرمشان اعتقاد به يك دين الهي بود و لاغير. دولت آلمان كه اداره آن مبتني بر فاشيسم هيتلري صورت مي‏گرفت، يهوديان را از تمام فعاليت‏ها منع كرده و باب معيشت را نيز به روي آنان بسته بود. اينچنين بود كه يهودي‏هاي آلماني مهاجرت به اروپا و آمريكا را آغاز كردند. اما ستاره اقبال آنها گويي خاموش بود كه هيتلر اشغال كشورهاي اروپايي را نيز در دستور كار خود قرار داد. فرانسه، بلژيك، هلند، يوگسلاوي و لهستان يكي پس از ديگري آماج حمله هيتلر قرار گرفتند و ضديت او با يهود از مرزهاي محدود آلمان به ديگر كشورهاي اروپايي صادر شد. اكنون مقررات ضديهود ديگر فقط در آلمان نبود كه دامان يهوديان را مي‏گرفت، بلكه در ممالك اشغال شده نيز به اجرا درمي‏آمد.

وقتي در تعطيلات تابستان به پاريس رفتم، دوستانم برايم تعريف كردند كه سربازان آلماني چگونه به خانه‏هاي يهوديان يورش و آنها را به اسارت مي‏بردند. اسارت در يك بازداشتگاه و پس از آن اسارت در بازداشتگاهي با شرايط سخت‏تر از بازداشتگاه اول و... تا آنجا كه نوبت به مرگ واقعي پس از اين مرگ تدريجي فرا مي‏رسيد. آنهايي كه از اين بازي جان سالم به در مي‏بردند حتي بيشتر از هفت درصد بازداشت‏شدگان را هم شامل نمي‏شدند و غيريهودياني كه از بازداشت آلماني‏ها جان سالم به در مي‏بردند نيز خود گواه اين مدعا بودند كه يهوديان در اين بازداشتگاه‏ها تحت بيشترين فشارها قرار مي‏گرفتند. در آن سال‏هايي كه در پاريس بودم، به لطف يكي از دوستان با زني يهودي آشنا شدم كه از شناسائي دقيق‏تر بازداشتگاه‏هاي يهودستيزانه هيتلر پيدا كرده بود.

او به بازداشتگاه آشويتس در لهستان فرستاده شده بود. او مي‏گفت وقتي مي‏خواستند ما را با قطار از فرانسه به لهستان انتقال دهند براي اينكه ما در واگن قطار خودمان را به قصد فرار از پنجره به خارج پرتاب نكنيم لخت عريان همه ايستاده مدت سه روز بايد در قطار بمانيم و دو زن در طول سفر حامله بودند كه در بين راه نوزاد به دنيا آمد و افسر آلماني دستور داد فوراً نوزاد را از پنجره به خارج پرتاب كردند. او تعريف مي‏كرد كه غذاي آنها در اكثر اوقات سوپي بود تشكيل شده از پوست سيب‏زميني. اين زن يهودي همچنين توضيح مي‏داد كه چگونه مأموران هيتلري شبانه به داخل بازداشتگاه مي‏آمدند و هر فردي را كه به بيماري‏هايي همچون تيفوس يا اسهال خوني مبتلا بود، روانه اتاق گاز مي‏كردند. او از استخرهايي با دماي 29 درجه زير صفر سخن مي‏گفت كه بازداشتي‏ها را درون آن مي‏انداختند و پس از آن روانه حمام بغايت داغ مي‏كردند و در اين ميان اطبا و دانشمندان پزشكي خود را براي مطالعات لازم بر روي اين تيره‏بختان اعزام مي‏كردند. پس از اين عمليات كمتر فردي از آنها زنده مي‏ماند. بسياري از اين جنايات قابل كتمان نيز نيست. چرا كه در دادگاه نورنبرگ برخي از ژنرال‏هاي آلماني خود از چنين فجايعي سخن گفتند. و فيلم‏هائي كه از اين فجايع براي هيتلر ساخته بودند به نمايش گذاشتند. مخالفت هيتلر و نظام فاشيستي او با يهوديان دلايلي تاريخي و اجتماعي داشت. در تاريخ روايتي اسطوره‏اي وجود دارد كه مي‏گويد يهوديان عيسي را به روميان لو دادند و اينچنين است كه بدبيني به يهوديان در ذات انديشه كاتوليك‏ها نشسته است. اما از اين داستان اسطوره‏اي و تاريخي كه بگذريم در ضديت كاتوليك‏ها با يهوديان ريشه‏اي ديگر نيز نهفته است كه براي شناخت آن بايد به گذشته رفت. به دوران فئوداليته در قرون وسطي. در آن دوران اشراف اروپا، يهوديان را از مالكيت زمين ممنوع كردند چرا كه از ورود يهوديان به جرگه اشراف ترسان و لرزان بودند. يهوديان منحصراً به بازرگاني و تجارت پرداختند و از فئوداليته كه به اشرافيت منتهي مي‏شد بازماندند. اما با ظهور انقلاب صنعتي در قرن هجدهم ميلادي كاپيتاليسم و سرمايه‏داري بر كرسي‏اي نشست كه تا پيش از آن فئوداليسم نشسته بود. «پول» در نقطه محوري همه امور قرار گرفت و قيود مذهبي و اجتماعي به تبع انديشه‏هاي آدام اسميت از عرصه زندگي اجتماعي كنار رفتند تا عرصه براي حضور «پول» در نقطه مركزي زندگي اجتماعي گشوده شود. يهوديان كه در عصر گذشته فارغ از زمين‏داري و فئوداليسم با تجارت و اقتصاد خو گرفته بودند، اكنون به لحاظ اقتصادي موفق‏ترين قوم در عصر جديد بودند. اين ضرب‏المثل در ميان فرانسوي‏ها معروف و مثال‏زدني است كه »يكي با تپانچه خود يك يهودي را تهديد كرد؛ يهودي با دست به تپانچه او زد و گفت: اين را چند مي‏فروشي.« اشراف زمين‏دار بدين ترتيب اگرچه جاي خود را به يهوديان ثروتمند و اقتصادباور نداده بودند اما ديگر نمي‏توانستند يهوديان را شهروندي درجه چندم و ناشايست معرفي كنند. اينچنين بود كه حسادت اشرافيت اروپايي دامان يهوديان را گرفت و در حافظه آنها ماند تا زماني كه با يهودكشي هيتلري پرونده آن گشوده شد. هيتلر از زمينه منفي موجود در ذهن بورژوازي عليه يهوديان استفاده كرد و يهودستيزي خود را سامان بخشيد. سكوت معنادار طبقه بورژوازي نسبت به يهودستيزي هيتلر نيز برآمده از چنين درك تاريخي‏اي بود. اين سكوت نيرويي بود كه چرخ يهودستيزي هيتلر را روان‏تر و سيال‏تر به چرخش درمي‏آورد. با چنين مختصاتي بود كه كشتار يهوديان به يك امر استثنايي در تاريخ بشريت تبديل شد. ما در تاريخ اگرچه با كشتار جمعي روبه‏رو بوده‏ايم اما هيچ گاه اين كشتارها به صورت برنامه‏ريزي شده و در يك پروسه طراحي شده صورت نگرفته بود. هيتلر علناً در«نبرد من» از اهميت نژاد آريايي سخن گفت و پس از آن نيز محو يهودي‏ها را «آرياسازي جامعه» ناميد. با شروع جنگ او نگاه راديكال‏تري نسبت به يهوديان را از خود به نمايش گذاشت وقتي گفت كه يهوديان عامل فساد جامعه هستند و براي از ميان برداشتن فساد، يهوديان را از ميان بايد برداشت. پيش از آن در قتل‏هاي تاريخي و دسته‏جمعي صحنه تنازع، ميدان جنگ و كوچه و خيابان بود، هيتلر اما عرصه اين تنازع را به خانه‏ها كشيد و يهوديان را با يورش به خانه‏هاي آنها رهسپار بازداشتگاههاي از پيش تعيين شده خود كرد.

اينچنين است كه خاطره يهودستيزي به عنوان يكي از شنيع‏ترين واقعيات جنگ دوم جهاني همچنان در ذهن‏ها باقي ماند و طرفداري از يهوديان نيز در سال‏هاي پس از جنگ تبديل به يك ضرورت و حتي يك وظيفه شد. مظلوميت قوم يهود تا آنجا اذهان بيشتري را آزرده كرد كه اسرائيلي‏ها نيز توانستند به واسطه اين مظلوميت تاريخي اعتباري كسب كنند و اين اعتبار را در برابر فلسطيني‏ها به حساب خود واريز كنند. يهودي‏هاي مستقر در آمريكا كه از توانايي‏هاي مالي مناسبي نيز برخوردار بودند. دولت خود را براي دفاع از يهوديان در جهان تحت فشار قرار دادند و از قضا اين فشارها به حمايت آمريكا از اسرائيل انجاميد و كفه اسرائيل را در برابر فلسطين سنگين كرد. يهودكشي هيتلر آنقدر غيرقابل دفاع و مشمئزكننده بود كه امروزه روز كشورهاي اروپايي و امريكا خود را به لحاظ اخلاقي در برابر يهوديان جهان بدهكار مي‏دانند و با حمايت از آنها قصد جبران گذشته را دارند. اكنون مي‏بينيم كه آنگلا مركل صدراعظم آلمان نيز بي‏آنكه اشاره‏اي به يهودكشي‏هاي هيتلر در آلمان داشته باشد، با حمايت شديد از يهوديان جهان سعي در جبران گذشته غيرقابل دفاع حاكمان كشورش را دارد.
حال بايد پرسيد كه ما با طرح «افسانه بودن هولوكاست» و زير سئوال بردن يهودكشي هيتلر به دنبال كدام عايدي هستيم و چه چيزي را در حساب شخصي‏مان ذخيره خواهيم كرد؟
در داستان يهودكشي ما نه رنج و دردي كشيده‏ايم و نه رنج و دردي بر كسي تحميل كرده‏ايم. اكنون اما چرا و به چه علت پاي ما و مردم ايران بايد به چنين خاطره دردناكي گشوده شود؟
حمايت از فلسطين نه لزوماً با انكار ظلم‏هايي كه بر قوم يهود رفته حاصل مي‏شود.
مي‏توان با مشاركت در صدور قطعنامه به حمايت از فلسطين در سازمان ملل حسن نيت خود را به فلسطينيان نشان داد و با آنها همراهي و همكاري كرد. اما آن گاهي كه حماس نيز در مخالفت با اسرائيل چنين مواضع راديكالي را از خود به نمايش نمي‏گذارد، ما در كجاي اين بازي قرار داريم؟
به ياد دارم كه در سال 1993 وقتي كلينتون قرارداد «متاركه» را به دنبال قرارداد »اسلو« ميان اسرائيل و فلسطين به امضا رساند، ما به دعوت يونسكو در اسپانيا سميناري را برگزار كرديم. با حضور 15 اسرائيلي، 15 فلسطيني و تعدادي از روشنفكران جهان. اين سمينار محلي بود براي بحث در باب قرارداد متاركه. من بر اين گمان باطل بودم كه فلسطيني‏ها و اسرائيلي‏ها در اين جمع بيگانه و ناآشنا با يكديگر مراوده‏اي نيز با هم نداشته‏اند. اما وقتي به «مايور» گفتم كه از حاضران در باب شناخت و آشنايي‏شان از يكديگر پرسش كند و او چنين سئوالي را مطرح كرد، يكي از ميان جمع پاسخي داد كه براي من باورنكردني و پندگرفتني بود. او گفت كه من از ميان اين جمع و از دو گروه متقاضيان حاضر 15 تا 16 نفر را بخوبي مي‏شناسم كه طي بيست سال گذشته با يكديگر گفت وگوهاي مستقيم ولي محرمانه داشته‏اند. اين سخن او حاكي از آن بود كه اسرائيلي‏ها و فلسطينيان در اين سال‏ها خود در درونشان به دنبال صلح لحظه‏شماري و تلاش مي‏كرده‏اند. چندي پيشتر نيز وقتي در مسير خانه‏ام در پاريس از كنار يك رستوران عبور مي‏كردم، سفير اسرائيل و سفير فلسطين را در حال شام خوردن و گفت و گو با يكديگر ديدم. از آنها متعجبانه پرسيدم كه اين گفت و گو را چگونه بايد تحليل كرد در حالي كه آن دو در سرزمين‏شان به منازعه با يكديگر مشغولند. آنها در پاسخ گفتند كه ما در بيت‏المقدس در كودكي همبازي بوده‏ايم و هرگز رضايتي نيز از منازعه نداشته و نداريم، بنابراين باز هم بايد اين سئوال را مطرح كرد كه طرح افسانه بودن هولوكاست چه تأثيري در منازعه فلسطين و اسرائيل دارد و آيا ما دايه‏اي مهربان‏تر از مادر نشده‏ايم؟
اخلاق حكم مي‏كند كه ما از آنجا كه در داستان يهودستيزي آلمان‏ها نبوده‏ايم و واقعيت‏ها را نديده‏ايم و لمس نكرده‏ايم تصرفي نيز در تاريخ نكنيم و امروزيان و آيندگان را نسبت به خود دل آزرده ننماييم. آنچه ما از يهودستيزي و يهودكشي آلمان‏ها در عصر هيتلري شنيده‏ايم، قبيح و غيرانساني است تا آن حد كه يادآوري آن همراه با مذمت بوده و قابل توصيه نيست. از همين روي بايد عاجزانه از حكومت‏مردان ايراني خواست كه دست از اين ماجرا بردارند و افسانه خواندن هولوكاست را به افسانه‏نويسان واگذارند نه مسلمانان و نه حتي فلسطيني‏ها رضايت نمي‏دهند كه براي دفاع از حقوق آنها حقوق بر باد رفته ديگران را انكار كنيم. سخن از «افسانه بودن هولوكاست» افتخارآفرين نيست، آن هم براي ملتي كه نه قرباني هولوكاست بوده است و نه شكنجه‏گر در آن داستان اين واقعيت را باور كنيم و از آن بگذريم.

برگرفته از گویانیوز

Posted by farjami at 12:10 AM | Comments (4)