
مراد فرهادپور: چند سال پيش يكي از روشنفكران و نويسندگان مشهورِ اين مملكت به من گفت "رابطة دولتمردان و صاحبان قدرت، از هر گروه و جناح، با ما روشنفكران سكولارِ – غيرخودي- درست مثل رابطه با يك نايلون دورانداختني و يكبارمصرف است."[البته او لفظ ديگري را به كار برد] براي من كه عمدتاً به دليل سماجت در نقد ليبراليسم از منظري راديكال و همچنين به لطف شايعات و يك كلاغ چهل كلاغ شدن و نياز همگاني به حرّافي و غيبت براي كشتن وقت، و بسياري دلايل واهي ديگر، به "داشتن تمايلات فاشيستي"، "ضديت با زنان"، همراهي با حكومت و حقيرشمردن حقوق مدني و… شهرت يافتهام، پرداختن به تجربة شخصيام از اين "رابطه" ــ البته مستقل از هرگونه داوري سياسي دربارة نقش و ساير كردارهاي افراد در گذشته و حال و آينده، بجز دقيقاً همان تجارب و برخوردهاي شخصي ــ ضروري به نظر ميرسد. به ويژه از اين جهت كه برخورد خشن و امنيتيِ دولت موجود با دانشجويان و زنان و كارگران، "حقوق مدني" و "حقوق صنفي" را به مهمترين معادل هاي "سياست" بدل كرده است [درست همانطور كه نفيِ خوفناكترين بخش تاريخ قرن بيستم و چانهزدن بر سر اينكه تعداد قربانيان به عوض 6 ميليون فقط 600هزار نفر بوده است، جدايي اخلاق ديني از سياست در زمانة ما را تقويت كرده است؛ زيرا معلوم نيست چگونه ميتوان اين طرز برخورد را با ايمان ديني و اين حكم قرآني كه كشتنِ يك فردْ برابرِ كشتنِ همة بشريت است، سازگار كرد].
اين نكته كه تأكيد نهادن بر "جوهر" يا ماهيتِ تاريخيِ تحولات اجتماعي معاصر [يعني همان نظرية نيمهتمامِ بنده دربارة "ساخته شدنِ دولتـ ملت" و موفقيت نسبيِ جمهوري اسلامي در اين مورد درقياس با تلاشهاي قبلي از مشروطه به اين سو] و همزمان با آن هواداري از "سياست راديكال"، ميتواند نوعي تناقض و رياكاريِ معرفتيـسياسي تلقي شود، خود تا حدي محصولِ همان "رابطه" و روشننساختنِ آن است. اما فهم اين نكته دشوار نيست كه شناخت، بررسي و تجزيه و تحليلِ معرفتيـ آكادميكِ اين جوهر يا ماهيت تاريخي حتي با طرفداري و حمايت از آن هم يكي نيست، چه رسد به "كارگزار"، عامل يا خادمِ آن شدن؛ هرچند اين معرفت ميتواند به عنوان عنصري از واقعيت در انتخاب و بسط آن سياست مد نظر باشد. يک مادة شيميايي ميتواند در تصميم شخص به خودكشي نقشي مؤثر و حتي تعيينكننده ايفا كند، اما اين باعث نميشود تا علم شيمي را جزئي از ماهيت يا يكي از مباني و دلايل آن تصميم بدانيم ــ البته مگر وقتي كه اصولاً چنين تصميمي در كار نباشد و هدف شخص صرفاً جلب نظر يا جبران كمبود عاطفي يا حتي شوخي باشد. با اين حال، تقريباً در همة موارد جدي، تشخيص قطعي ِ فرق ميان تصميم به خودكشي و درآوردنِ اداي آن [مثلاً با استفاده از مادهاي غيرمهلك، اعلام قبلي، و از اين قبيل] از هيچ كس ساخته نيست، نه از زيگموند فرويد، نه از بزرگترين كامپيوتر جهان، و نه حتي از خودِ شخص. پاسخِ ضرورتاً غيرقطعيِ اين مسأله، اگر اصولاً پاسخي در كار باشد، فقط و فقط در گرو آينده، يا بهتر بگويم، رخداد آينده است.
در هر حال، تجربة شخصي من به عنوان يك روشنفكرِ "غيرخودي" مؤيد واقعيت ساختاريِ همان رابطه اي است كه در ابتداي اين نوشته بدان اشاره شد. اما اين تجربه مواردي استثنايي را نيز شامل ميشود كه در آنها رابطة تفكر و قدرت، و خودي و غيرخودي، صرفاً رابطهاي ابزاري نبوده است. من فقط به دو مورد از آنها اشاره ميكنم كه اولي بسيار كوتاه، تصادفي و فرعي است، و دومي، برعكس، طولاني، ريشهدار و مانا. سالها پيش هنگامي كه من بسيار جوانتر و ناشناختهتر بودم، سخنرانيِ طولاني و غامضمي تحت عنوان "هنر، صورتِ حقيقت" ارائه دادم كه مضمون اصلياش زيباشناسي تئودور آدورنو بود. وزير فرهنگ و ارشاد اسلاميِ آن زمان، دكتر ميرسليم، براي حدود دو ساعت به دقت، و بدون هيچ نشانهاي از خستگي و بيحوصلگي يا هيچ يك از آن حركات و نشانههاي مرموز و ظريفِ حاكي از كراهت و بيميلي كه فقط و فقط مختص صاحبان قدرت است، به حرفهاي من گوش سپرد و، به رغم مشغلههاي احتمالي، تنها در پايان سخنرانيِ انتزاعي من سالن را ترك كرد.
مورد دوم به همكاري صميمانه با دكتر شفيعي شكيب در فصلنامة ارغنون براي بيش از ده سال مربوط ميشود كه ثمرات آن، گذشته از 24 شمارة ارغنون، خاطراتي خوش از بحثهاي فلسفي درباب الاهيات، دلايل وجود شرّ در عالم، هبوط، يا مفهوم انتظار را نيز شامل ميشود. انتشار 24 شماره از نشريهاي نظري كه هنوز هم بسياري جوياي شمارههاي ناياب آن هستند و خيليها نيز بدون موفقيت چنداني كوشيدند از آن تقليد كنند، دستاورد كمي نيست؛ ولي من به عمد از پرداختن به آن سر بازميزنم تا بتوانم همان رابطه ساختاري را برجسته و آشكار كنم.
دوختن جامهاي مدرن و پرزرقوبرقِ روشنفكرانه براي صاحبات قدرت، كار جديد و عجيبي نيست. همة آموزگاران فلسفه با تجربة "جويدن لقمه و گذاشتن آن در دهانِ" كساني كه حوصلة خواندن يك مقالة 30 صفحهاي را هم ندارند، آشنايند ــ و همچنين با آن سؤال معروفِ "ميخواهم فلسفه بخوانم، از كجا شروع كنم؟" از سوي كساني كه با تاريخ، ادبيات، علوم انساني، زبان خارجي، و حتي كتابخواني آشنايي و اُنسي ندارند. اما در مورد رابطة روشنفكران و صاحبان قدرت، وضع "كمي" فرق ميكند.
نوشتن سفارشيِ فصلي براي يك كتاب نظريِ مشهور كه "نويسنده"اش از كمبودنِ نقلقولها شاكي است و شما با رجوع به متون درجة دوم و دهها كتابي كه در همين زمينه توسط مفسران غربي نوشته شدهاند [كه خدا خيرشان بدهد] 15 نقلقول جديد به آن اضافه ميكنيد؛ يا مشاهدة گُلكردنِ كتابهايي كه با استفاده از همين متون فرعي نگاشته شده و حتي چشم اساتيد مكاتب ادبي و فلسفي را خيره كردهاند. در حالي كه خود شما چندين سال پيش از اين به همين روش ترهاتي دربارة اديان هند و چين و مصر و يونان و يهود سرهم كردهايد كه سالها بعد فقط بخش نخست آنها به زحمت به "زيور" طبع آراسته شده و چشم كسي را هم خيره نكردهاند، بيشك تجربة شيريني نيست! اما ارائة اطلاعات اوليه در مورد معاهدة ورساي يا فرق لويي ناپلئون با ناپلئون بناپارت "چه رسد به توصيفِ "جنگهاي سيساله" و تحليل رُنسانس ايتاليا و تفاوتش با اومانيسم اروپاي شمالي و رفرماسيون" به كسي كه دستي دور در تعيين سياست خارجي دارد، يا تشريح آراي كلاميِ سنتپل براي آن "روشنفكر ديني" كه قرار است برنامهاي دربارة معنويت و پديدارشناسي دين براي تلويزيون بسازد، يا معرفيِ نام زيمل به كسي كه مسئول برنامهريزي براي فرهنگ عمومي است [و دهها مورد تراژيك ـ كميكِ ديگر از اين دست، مثل توضيح اين نكته كه "ماكاروني" نام خاصي براي فقط يكي از غذاهايي است كه با خميرهايي به اشكال گوناگون ساخته ميشوند، درست همانطور كه "كلينكس" هم در زبان انگليسي به معناي دستمال كاغذي نيست] تجربة متفاوتي است. اين تجارب گروه دوم به واقع جملگي تجلياتي از همان رابطة ساختارياند، و هيچ ربطي به حسادت و خشم و مسائل رواني ندارند. آنها به قول فوكو اثرات و جلوههاي قدرتاند، نه ضعفهاي اخلاقي يا آسيبهاي شخصيتي. تكبّر جزء ذاتيِ قدرت است، و براي درك اين نكته لازم نيست حكايت سفر افلاطون به سيراكوز و درگيري او با ديونيسيئوس را مرور كنيم.
در اين رابطة ساختاري، افراد و شخصيتها عناصري تعويضپذيراند. اين رابطهاي است كه يك سويِ آن فردي صاحب يا خواهانِ قدرت است، و سوي ديگرش فردي صاحب يا مدعيِ معرفت. و البته در اين "رابطة ساختاري"، به رغم وجود نوعي سلسله مراتب، قدرت و معرفتْ در هم تنيده و جدايي ناپذيرند. بيهوده نيست كه در زبان انگليسي، واژة Master هم به معناي ارباب و حاكم است و هم به معناي استاد. برخلاف نظر افلاطون، صاحبان قدرت و صاحبان معرفت، هر دو، از آزادي و حقيقت بهدوراند. از اين حيث، ما همگي به واقع اجزاي يك نظام يا سروته يك كرباسيم.
اما وقتي يك مدير مسئول يا رئيس شواري سياستگذاريِ صاحب قدرت و نفوذ، سرِ خود، عباراتي هرچند "بياهميت" از مقالة يك روشنفكر سكولارِ غيرخودي را، كه بيست سال از عمرش را براي آموختنِ الفبا به كساني تلف كرده كه تا قبل از دهة 70 اسم "جامعة مدني" را هم نشنيده بودند، حذف ميكند، اين امكان وجود دارد كه آن "نايلون يك بار مصرف" پس از ربع قرن آموزش دادن و توليد دكوراسيون معنوي ناگهان كاسة صبرش لبريز شود و در برابر اين شكل از مكانيسم قدرت [به مفهوم فوكويي كلمه] "قيام" كند. اين واقعيت كه چنين "قيامي" خود تا حدي مبتني بر بينيازي از پول و شهرت و برخورداري از نوعي "رابطة مريد و مرادي" است، صرفاً دليل ديگري است بر درستيِ اين امر كه مسئلة اصلي نه نوعي درگيريِ روانشناختي و شخصيتي، بلكه دقيقاً همان رابطة ساختاري است كه همة ما، از بالا تا پايين، هر يك به نحوي جزئي از آن هستيم.
با اين حال، همانطور كه آدورنو ميگويد، هر انسان يا سوژهاي ميتواند ميان خود و نقش اجتماعي يا منزلت نماديناش، ميان خود و كاركرد ابزارياش، و ميان خود و جايگاهش در سلسلهمراتب قدرت و معرفت، شكاف يا فاصلهاي ايجاد كند: نام اين شكاف، و فقط نامِ آن، "آزادي" است.
گرچه شورائی که قرارست جانشين کميسيون حقوق بشر سازمان ملل شود، با اتفاقاتی که سال گذشته افتاد آن نخواهد بود که فعالان حقوق بشر به خود مژده داده بودند، و قرار نيست شورائی به قدرت شورای امنيت و بدون حضور و نفوذ کشورهای ناقص حقوق بشر تشکيل شود، و کارش اعمال مجازات عليه حکومت های ناقص حقوق بشر باشد. اما به هر حال اجلاس ژنو که قصد دارد مقدمات شورای جديد را فراهم آورد، جا و موقع مهمی است و حضور دادستان تهران که به تازگی هم ادعانامه ای عليه نقص حقوق بشر در کشورهای اروپائی صادر کرده و به طعنه گفته بود نگران مردم اروپا و نقص مکرر حقوق بشر در آن قاره هستيم، معنای خاص خود را دارد.
نکته ديگر اين که، با اتفاقاتی که در سال های اخير در سطح بين الملل رخ داده کمتر کسی است که نداند حقوق بشر، چالش آينده جهان با جمهوری اسلامی است و اهل اطلاع مطمئن هستند که اگر يازده سپتامبر اتفاق نيفتاده بود و مبارزه با تروريسم در سرفصل سياست خارجی آمريکا و اروپا قرار نگرفته بود، اينک موضوع روز و شبی رسانه های جهانی و چالش اصلی جهان با حکومت هائی مانند نظام حاکم بر ايران همين موضوع حقوق بشر بود.
سوم نکته اين که مقامات و تصميم سازان جمهوری اسلامی در ماه های اخير به زبان های مختلف گفته اند که بعد از حل بحران هسته ای – اگر چنان که اميد می رود بحران با جنگ ختم نشود – چالش بعدی جهان با تهران بر سر حقوق بشر خواهد بود. اين سخن درستی است. و اين درست است که از چند سال قبل قوه قضاييه شروع به افعالی کرده که می شد از آن نتيجه گرفت که فعاليت هائی برای اصلاح نمره حقوق بشری جمهوری اسلامی آغاز شده است.
حالا با اين نشانه ها سئوال اين است که آيا اعزام آقای سعيد مرتضوی دادستان فعلی تهران همراه با وزير دادگستری، چنين تلاشی را نشانه می زند يا برعکس حامل اين پيام است که در بر همان پاشنه می گردد که می گشت. اهميت سئوال آن جاست که بدانيم قوه قضاييه که رياستش مشاوری مانند جواد لاريجانی دارد که با چهان آشناست و زبان جهانيان می داند و دسترس به کسانی دارد مانند حسين ميرمحمد صادقی – سخنگوی سابق اين قوه - و ده ها استاد حقوق بين المللی و ديپلومات هائی مانند سيروس ناصری که سال ها در همين کميسيون حضور داشتند و مذاکره گران خبره که در مواقع حساس قابليت خود را نشان داده اند. پس چرا نماينده قوه قضاییه در اجلاس بين المللی بايد آقای مرتضوی باشد. کسی که نه تنها هيچ زبان خارجی نمی داند بلکه در ادای زبان مادری هم چنان خبره نيست.
حتی اگر محرز شود همه اطلاعات و اخباری که درباره نقش داشتن آقای مرتضوی در ماجرای قتل خانم زهرا کاظمی منتشر شده، به کلی خطاست و بر تصميم گيرندگان قطعی شده باشد که وی را در آن خشونت مهلک و پرهزينه [برای نظام] هيچ نقش و سهمی نبوده است. باز اين سئوال به جای خود باقی است که چرا کسی با سابقه و کارنامه آقای مرتضوی به عنوان نماينده ايران در شورای حقوق بشر تعيين می شود. مگر آن که فرض بر اين باشد که نظام با علم و اطلاع به چنين انتخابی دست زده تا به مخالفان خود و مدافعان آزادی بيان و حقوق بشر پيام برساند که اولا نظام جهانی چندان بر منهج عدل نيست که بعضی گمان می برند و دل به آن بسته دارند، ديگر آن که نظام چندان قدرتمندست که هيچ هراسی از جنجال ها و تبليغات و احيانا اعمال ديگران به سر راه نمی دهد.
درک و رمزگشائی پيامی که با اعزام آقای مرتضوی به ژنو برای آزادی خواهان ايرانی فرستاده می شود، به باور من برای همه کسانی که کارشان تحليل مسائل سياسی و حتی فعاليت سياسی است حائز اهميت بسيارست. دانستن اين که در جهان امروز، با همه ادعاهائی که درباره کوچکی و به هم پيوستگی آن می شود، با همه باورهائی که به گسترش عدالت وجود دارد، توانائی هزاران آزادی خواه ايرانی و حضور موثر صدها ايرانی در نهادهای حقوق بشری جهان چقدرست. صدايشان تا کجا می رسد و گوش جهان چقدر شنواست به شکوائیه ها و مددخواهی ها، مساله مهمی است که دانستنش با همه درد و اندوهی که ممکن است در پی داشته باشد، از ندانستنش بهترست.
آقای مرتضوی کسی است که در ده سال حضورش در دادگاه مطبوعات، امضايش بر پای ورقه دستور توقيف بيش از صد نشريه و دستگيری حدود دويست روزنامه نگار و هنرمند، وجود دارد. متهمانی که گذارشان برای يک بار هم به دادگاه تحت رياست وی افتاده است شهادت داده اند بر بی اعتنائی آقای مرتضوی به قوانين موضوعه کشور از جمله در مورد حق متهم به داشتن وکيل، حضور وکيل در مراحل دادرسی، منع شکنجه و آزار، اعتراف گيری به زور و اکراه و مانند اين ها. تعارض جدی و آشکار تصميمات متعدد آقای مرتضوی با اصل برائت انسان ها، مصون بودن وی از هر تعقيبی، چنان که شکايت ده ها متهم و زندانی از وی به دادگاه تجديد نظر، که بعضی هم رای عليه قاضی منتهی شده ، بی اثر مانده است. به ميدان کشاندن خانواده متهمان و وارد کردن فشارهای غيرانسانی به آنان، افشای مسائل خصوصی متهمان، وارد کردن تهمت های مجرمانه به افراد در زمانی که آن ها در سلول های انفرادی و بی خبر از هر جا بودند و امکان دفاع از حيثيت خود نداشتند. زير پا گذاشتن اصل قانونی منع شنود تلفنی که قانون اساسی بدان تاکيد کرده و هم گشودن بسته های پستی، و ارائه اطلاعات دروغ در مورد متهمان سياسی به افکارعمومی ، بخش هائی از کارنامه فعاليت وی در مقام رييس دادگاه مطبوعات و دادستان تهران است. با اين همه آقای مرتضوی چهره ای در سطح بين المللی شناخته شده است. تمامی جامعه سياسی و روزنامه نگاری، روشنفکران و دانشجويان در فرصت های مختلف عليه وی نوشته و اعمال وی را افشا کرده اند.
دريافت اين که می توان کسی مانند آقای مرتضوی را علنی و بدون نگرانی در وسط صحنه جهانی وارد نشستی بين المللی کرد و از عواقب آن هيچ نگرانی نداشت، پيمانه مناسبی است برای اندازه گيری موقعيت و اثر فعاليت های ايرانيان. آن هم به زمانی که بخشی از ايرانيان دموکراسی طلب به تازگی یک جنبش درونی اصلاح طلبانه را به هوا فرستادند، به سودای آن که دنيا مددرسان خواهد بود و خرابی چون از حد بگذرد، همه خلق را خبر خواهد شد، و به آبادی نزديک تر خواهيم گشت.
در جلد چهارم خاطرات اسدالله علم نکته ای هست مربوط به زمانی که شاه از بعض از رفتارهای خواهر توامانش عصبانی است و از وزير دربار می خواهد به شاهدخت اشرف بگويد او که می خواهد در مجامع بين المللی و از جمله حقوق بشر به عنوان نماينده ايران شرکت کند، بايد از افعالی که مخالف اين شان است دست بردارد و يا اين که از اصرارش به داشتن آن عنوان [ مثلا حضور در هيات رييسه کميسيون حقوق بشر سازمان ملل] دست بشويد.
معنای اين ماجرا که در سندی دست اول آمده اين است که نظام پيشين نگران تصوير خود در اذهان جهان بود و سعی داشت هزينه کمتری بابت آن بدهد. حالا اين که شاه سابق نتوانست تصوير حکومتش را در اذهان مردم ايران و جهان بهبود بخشد و سرانجام هم چوب همين نتوانستن ها را خورد مساله ديگری است که جای طرحش حالا و اکنون نيست. اما جای طرح اين سئوال باقی است که تصميم سازان جمهوری اسلامی که معتقدند نظام مبتلا به توطئه ای جهانی و در معرض هجمه تبليغاتی دشمن است که سياه نمائی می کند و تصوير های منفی از ايران به افکارعمومی جهان ارائه می دهد تا مجوز حمله به ايران را بگيرد، چگونه با اعزام کسی با مشخصات و نشانه های آقای سعيد مرتضوی، خوراکی به اين حجم و ثمر به ماشين تبليغاتی مخالفان خود می رسانند.
اما به گونه ای ديگر هم می شود حل معما کرد. سياست چنان در جان همه ارکان نظام ريشه گرفته که جناح حاکم در اين موقع باريک، به يک قدرت نمائی داخلی دست زده تا به اصلاح طلبان و آزادی خواهان نشان دهد که حاکميت يکدست بر همه کار قادرست و ترسش از تبليغات و تصويرسازی ها نيست. و اگر سعيد امامی هم از دست نرفته بود امروز به درش می آورديم و در برابر چشم حهان بر صدرش می نشانديم تا بدانيد که جامعه را به اندازه ما نمی شناسيد. شما ای روشنفکران و شما ای اصلاح طلبان.
شريعتي در زمانه اي مي زيست که انقلاب بر دموکراسي تقدم داشت، عدالت بر آزادي ترجيح داده مي شد و جامعه بي طبقه بر جامعه فردمحور. آن سال ها زمانه چپ ها بود. فرزندان خلف مارکس که آمده بودند تا دنيا را با آرمان هايشان تغيير دهند. روشنفکران همه يکسره چپ بودند و با افکار انقلابي شان حامي انقلاب هاي مختلف در گوشه و کنار دنيا. حتي آن ها هم که چپ نبودند انقلاب را يگانه روش رهايي بخش مي دانستند. شريعتي نيز در چنين زمانه اي مي زيست، از سارتر اگزيستانسياليست و مرلوپونتي استالينيست تاثير پذيرفت و با فرانتس فانون در جريان دفاع از جبهه آزاديبخش الجزاير آشنا شد و به انقلاب پيوست. اين گونه بود که شريعتي براي کشوري توسعه نيافته مانند ايران انقلاب را به جاي روش هاي دموکراتيک تجويز مي کرد و عقيده داشت که ملت عقب افتاده در موقعيتي نيست که بداند کدام نوع حکومت برايش بهتر است و اين جامعه نياز به تحول سريع انقلابي دارد. چرا که دموکراسي از جامعه اي دموکرات برمي خيزد و برجا مي ماند.
شريعتي اگرچه دموکراسي را حکومتي ايده آل مي دانست اما براي رسيدن به دموکراسي انقلاب فرهنگي را براي تغيير سنت ها و افکار جامعه پيشنهاد مي کرد. اگر مارکسيست ها جامعه آرماني خود را در قدم اول در انقلاب پرولتاريا جست و جو مي کردند شريعتي نيز جامعه آرماني خود يعني "دموکراسي واقعي در زمان ظهور حضرت وليعصر" را در انقلاب فرهنگي به رهبري علم ديني مي ديد که تمام بندهاي تحجر و سنت هاي ريشه کرده در خرافات را بگسلد. اما قرائت شريعتي از دموکراسي مفهومي متفاوت متفاوت از شکل رايج آن در دنيا بود. شريعتي حتي بي رحمانه به دموکراسي مفهومي متفاوت از شکل رايج آن در دنيا بود. شريعتي حتي بي رحمانه به دموکراسي غربي مي تاخت و آن را فاسد لقب مي داد با اين دليل که دموکراسي را در خدمت پول مي دانست و قدرتمندان ثروتمند را مسلط بر سياست غرب عنوان مي کرد. شريعتي اصل شيعه "وصايت" را مقدمه اي براي نيل به دموکراسي و اصل تسنن "اجماع" و "شورا" مي دانست و معتقد بود که دوره "امامت"، دوره اي انقلابي است که به رشد سياسي و اجتماعي مي رسد و مقدمات دموکراسي فراهم مي شود و اجماع و شورا نتيجه منطقي چنين روندي است.
شريعتي دموکراسي واقعي را در زمان ظهور حضرت وليعصر مي بيند و شرايط آرماني حکومت قبل از"دموکراسي واقعي" را "دموکراسي متعهد" مي نامد. دموکراسي به مفهوم حکومت گروهي براي ادامه رسالت امامان که همانا رساندن جامعه به "دموکراسي واقعي" است. "دموکراسي واقعي" نيز از منظر شريعتي همانا "جامعه بي طبقه" است و اين زماني ميسر است که رسالت دموکراسي متعهد به پايان رسد و امت سرنوشت سياسي خود را با آراي خود رقم زند. با اين اوصاف بايد گفت دموکراسي از نظرگاه شريعتي نه يک روش براي تعيين آزاد نوع حکومت از سوي مردم که به مثابه ايدئولوژي است که بايد هدايت شود تا به هدف نهايي برسد. دموکراسي اي که شريعتي از آن سخن مي راند تنها يک روش نيست يک برنامه مدون است براي رسيدن به هدفي والا. وظيفه اي که از ايدئولوژي برمي آيد با واژه اي به نام دموکراسي بيگانه است اما نمي توان از اين نظر شريعتي به راحتي گذشت که راه رسيدن به دموکراسي از طريق شيوه اي هدايت شونده مي گذرد که دموکراسي تنها يک روش است و به تمرين نياز دارد تا در جامعه ريشه کند.
اين گونه است که شريعتي بيش از آنکه يک روشنفکر دموکرات باشد يک ئتوريسين انقلابي است. تئوريسيني که رهايي ملت را در انقلابي آگاهانه مي دانست. او حتي براي انقلاب هم از واژه آگاهي استفاده مي کرد و معتقد بود که جامعه ايراني نه تنها براي رسيدن به دموکراسي فرسنگ ها فاصله دارد که براي انقلاب هم آمادگي لازم را ندارد و بايد به مرز آگاهي برسد تا با يک انقلاب آگاهانه تمام سنن خرافي و محدوديت ها را از هم بدرد و کمي به جامعه آرماني شريعتي نزديک شود.
اما شريعتي هرچه باشد چه ايدئولوگ انقلاب و چه يک روشنفکر دموکرات، چه يک سوسياليست و چه يک مذهبي مسلمان، بت فکر يک نسل بود هرچند که خود اين را نمي خواست. مردي که حسيينه ارشاد را پايگاه فکري روشنفکران مسلمان و جوانان مذهبي تحصيلکرده کرد و با خطابه هاي پرشورش که نفرت از رژيم شاهنشاهي را در نسلي نهادينه کرد ترکتازي مارکسيست ها و ملي گرايان را در دانشگاه ها مانع شد. آن سال ها که مارکس رونق بازار بود و مصدق اسطوره يک ملت و شاعران و نويسندگان و عموم روشنفکران همه آشنا با ادبيات چپ، شريعتي آمد و مذهب را از گوشه خانه ها به عرصه ميدان سياست و مبارزه آورد. شريعتي چه درست و چه غلط فارغ از نقدهايي که به انديشه هايش مي شود يک اسطوره بود. اسطوره اي که نمي توان ناديده اش گرفت، اسطوره اي که خواندن کتاب هايش هنوز مايه فخرفروشي جوانان ايراني است. او معلم انقلاب ايران بود اگرچه هيچ گاه نتوانست انقلابي را که پيش بيني کرده بود، ببيند. آري، شريعتي شريعتي بود با تمام نقدهايي که به تفکراتش وارد است حتي اگر از نظر ما دموکرات ها تفکرات انقلابي اش محکوم به فراموشي باشد.
بابک مهديزاده، روزآنلاين
عباس عبدي، روزآنلاين: پنجشنبه [4 خرداد 1385] با برخي از دوستان خارج از شهر بوديم. گرچه تجمعي تفريحي بود ولي طبق معمول مهمترين موضوعِ گفتگوهاي پراكنده، "سياست" بود و طبعاً بحث هستهاي جذابتر مينمود. در اين ميان از طريق تماس تلفني و SMS دو تن از دوستان مطلع شدند كه به نقل از البرادعي ايران توقف غنيسازي اورانيوم را پذيرفته است، گرچه اين خبر با تحليل من انطباق نداشت و به صورت شوخي و شايد كمي هم جدي قبلاً به آقاي حجاريان گفته بودم كه خيلي در بند خبر نيستم، خبري كه به تحليل من نخورد را به سينه ديوار ميكوبم!
اما اين بار ظاهراً قضيه جديتر بود، به همين دليل گفتم كه خبر چندان دقيق نيست و بايد منتظر بود تا اصل قضيه روشن شود، اما اگر هم درست باشد، پذيرش چنين سياستي را ميتوان در اين شرايط به پذيرش قطعنامه 598 تشبيه كرد. با اين توضيح كه اگر پس از وقايع متعدد در جبههها سقوط هواپيماي ايرباس در خليج فارس از سوي ناو وينسنس در آن ماجرا تعيينكننده بود، در ماجراي اخير، پس از اوضاع كردستان و خوزستان و بلوچستان و كرمان، تأثير نهايي از سوي قضاياي آذربايجان بوده كه منجر به پذيرش توقف غنيسازي شده است. اما در هر حال بايد صبر ميشد تا اصل خبر روشن شود و چون در آن شب رسانههاي خارجي به قضيه نپرداختند، معلوم شد كه مسأله چندان مهم نبوده، صحبتها و اخبار روزهاي بعد هم نشان داد كه در همچنان بر پاشنه پيشين ميگردد. قصدم از ذكر اين مقدمه اين است كه تحليل خود را از علل اصرار ايران بر سياست موجود و مخالفت با پيشنهادهاي غرب و اين كه راههاي مختلف چه هزينهها و تبعاتي براي ايران دارد را بيان كنم.
قبل از ورود به بحث نكتهاي را بايد متذكر شد. بسياري از افرادي كه قضاياي ايران از جمله مسأله هستهاي را تحليل ميكنند از دو منظر دچار خطاي تحليل ميشوند. يكي از منظر رواني؛ بدين معنا كه اين افراد چون معتقدند، حكومت پايه دموكراتيك قوي و قابل قبولي ندارد، پس لزوماً ترسو و سازشكار است و در اثر فشار زياد عقبنشيني ميكند و بقاي خود را بر ايستادگي ترجيح ميدهد، چون با ايستادگي مقدمات سقوط و فروپاشي خود را فراهم ميكند.
برخي افراد از زاويه ديگري كوتاه آمدن را نتيجه ميگيرند، بدين معنا كه خود را جاي تصميمگيرندگان فرض ميكنند و معتقدند كه عقلانيت و حساب دو دو تا چهار تا حكم ميكند كه حكومت در برابر اصرار به غنيسازي كوتاه آيد و از سوي ديگر چون حكومت را واجد چنين عقلانيتي ميدانند، طبعاً نتيجه ميگيرند كه حكومت از مواضع خود عقبنشيني خواهد كرد، و پذيرش قطعنامه 598 مصداق مهمي براي تأييد اين ادعا ذكر ميشود.
اما اين دو مبناي استدلال ضعيف و حتي غلط است. در مورد اول بايد گفت كه معلوم نيست كه صاحبان قدرت از جايگاه و موقعيت مردمي خود تصوري مشابه ديگران داشته باشند. آنان ممكن است خود و حكومت را از حيث حمايت مردمي و قوت و استحكام در شرايط مناسب و خوب و حتي بهترين شرايط ارزيابي كنند، يا ممكن است كه به نحو ديگري قضيه را ارزيابي كنند، بدين معنا كه حكومت در دو راهي بد و بدتر قرار گرفته باشد و كوتاه آمدن و پذيرش پيشنهادهاي اروپا، راه بدتر تلقي شود به عبارت ديگر ايستادگي از نظر حكومت واجد تبعات و عوارض بد ولي نسيه باشد، اما عقبنشيني واجد تبعات بدتر و نقدي باشد در واقع مثل حفظ يك سنگري است كه آتش تهيه دشمن بر روي آن زياد است، اما دستور عقبنشيني صادر نميشود، زيرا حفظ همين خط لرزان امكانپذيرتر از خط بعدي است كه ميخواهند به آن عقبنشيني كنند. اگر شكست در خط موجود احتمالي باشد، شكست در خط بعدي قطعي است، اگر شكست در خط موجود افتخارآميز باشد، شكست در خط بعدي با ذلت است. بنابراين بايد به اين نوع تحليلها هم از سوي حكومت و صاحبان قدرت عنايت داشت.
اما اشكال دوم در تحليل برخي از افراد بارزتر است. زيرا افراد تصميمگيرنده را صاحب عقلانيتي مشابه خود دانسته و نتيجه ميگيرد كه حكومت شرايط غرب را ميپذيرد. اين منطق نيز دو نقطه ضعف دارد، اول اين كه اطلاعات افراد بيرون و تحليلگران مستقل لزوماً مطابق اطلاعات مسئولين نيست تا در نتيجه هر دو گروه يكسان تصميمگيري كنند، شايد اگر اطلاعات مسئولين را به تحليلگران مذكور بدهيم، اينان هم به همان نتيجه حكومت برسند. از سوي ديگر معلوم نيست معيارها و ارزشهاي طرف حكومت براي تصميمگيري مشابه معيارها و ارزشهاي ما باشد، به عبارت ديگر با اطلاعات مساوي و مشابه ممكن است دو فرد متفاوت دو تصميم كاملاً متضاد بگيرند، زيرا معيارهاي آنان براي تميز خوب از بد متفاوت و حتي متضاد است.
تحليلهاي مبتني بر عقبنشيني يك اشكال ديگر هم در عمل دارد زيرا آنها معلوم نميكنند كه ايران كي و در چه شرايطي كوتاه آمده و راه سازش را بر ميگزيند، در هر مقطع زماني پيشبيني سازش ميشود اما وقتي كه ايران شرايط مطرح شده را نميپذيرفت، عقبنشيني و سازش به آينده و مرحله بعد موكول ميشود، و در واقع ارزش تحليل اين ديدگاه از ميان ميرود. گرچه به نظر من هم ايران در نهايت قطعنامههاي صادره را خواهد پذيرفت، اما اين امر وقتي رخ ميدهد كه از نظر حكومت حجت براي عقبنشيني تمام شود، و تصور ميكنم كه اين كار عليالقاعده قبل از صدور قطعنامه از سوي شوراي امنيت و طي يكي دو مرحله بعد از آن رخ نخواهد داد.
با اين توضيحات ميكوشم كه عوارض و تبعات پذيرش دستورالعمل و پيشنهادهاي اروپا از طرف دولت ايران را شرح دهم، با اين قيد كه اين تبعات و عوارض متوجه حكومت ايران است و حكومت هم در حال مذاكره يا در مقام تصميمگيري نسبت به اين مسأله است و پرداختن به منافع و مضار اتخاذ چنين تصميمي براي جامعه و مردم ايران موضوع اين مقاله نيست.
1ـ يكي از بدترين تبعات پذيرش تعليق غنيسازي، صحه گذاشتن دولت ايران بر پايه استدلال غربيها بويژه آمريكا در مورد حكومت ايران است، زيرا منطق آنان در منع دستيابي حكومت ايران به غنيسازي بر ناصالح و غير مسئول بودن حكومت ايران استوار است و از نظر مقررات آژانس بينالمللي انرژي هستهاي و قوانين بينالمللي هيچ منعي براي ايران جهت داشتن غنيسازي وجود ندارد. براي فهم اهميت اين مطلب ميتوان مثالي زد، اگر فرد يا افرادي كسي را به زور و اجبار از مالكيتي محروم كنند، [مثلاً پول او را بگيرند] شايد برحسب شرايط فرد مظلوم بپذيرد كه احقاق حق خود را پيگيري نكند، اما اگر آن افراد، پول را به اين دليل از فرد بگيرند كه او را بالغ و رشيد و در نتيجه صالح در تصرف پول ندانند، در اين صورت قضيه خيلي فرق ميكند و مسأله فقط پول از دست رفته نيست، بلكه مسأله نقض يك موضوع بسيار مهم چون رشد و بلوغ است كه از فرد دريغ ميشود. پذيرش تعليق غنيسازي اورانيوم از طرف دولت ايران دقيقاً به منزله اعتراف به غيرمسئول بودن حكومت ايران است.
2ـ حكومت ايران مدعي است كه اجماع جهاني عليه آن وجود ندارد، و از همين جهت هم مقاومت در برابر خواست غرب را امري ممكن و طبيعي ميداند، اما پذيرش تعليق غنيسازي به منزله صحه گذاشتن بر وجود چنين اجماعي است كه در اين صورت بايد يا نظام بينالملل را كاملاً ظالمانه و ضد انساني معرفي كنند يا اين كه بپذيرند كه رفتار ايران موجب چنين اجماعي شده كه هر دو مورد تبعات خاص خود را دارد.
3ـ يكي از تكيهگاههاي حكومت فعلي حمايت افكار عمومي جهان سوم و بويژه كشورهاي اسلامي است، كه صادقانه علاقهمند هستند كه دولت يا كشوري در برابر يكهتازيهاي آمريكا ايستادگي كند، گرچه آنان ترجيح ميدهند كه اين امر از سوي كشورهاي ديگر غير از كشور خودشان صورت گيرد، و به همين دليل سياستهاي ايران نزد اين گروهها [حداقل تودههاي آنان] محبوبيت خاصي دارد كه با عقبنشيني از اين سياست، قبل از اين كه واقعه خاصي چون تحريم و جنگ رخ دهد، تمامي اين محبوبيت زايل خواهد شد.
4ـ يكي ديگر از اثرات منفي پذيرش پيشنهادهاي اروپا و آمريكا، در قضيه فلسطين و لبنان است، آنان از ايران خواهند پرسيد كه شما با دارا بودن كشوري بزرگ و هفتاد ميليون جمعيت و منابع مالي و اقتصادي فراوان چرا در برابر خواسته غرب به راحتي از حقوق مسلم خود عقبنشيني ميكنيد، اما از ما ميخواهيد كه با حداقل امكانات و بدون دارا بودن عمق استراتژيك و... در برابر رژيمي سرا پا مسلح تا پايان جان خود مقاومت كنيم؟ واضح است كه پاسخ به اين سوال مطلوب حكومت ايران نخواهد بود.
5ـ عقبنشيني و پذيرش تعليق با رفتارهاي گذشته حكومت ايران به شدت ناسازگار خواهد بود، هنوز يكماه از نوشتن نامه به آقاي بوش نگذشته؛ نامهاي كه به معناي دقيق كلمه دعوت وي به اسلام و ايمان و عدالت است، چگونه ميشود كه پس از اين نامه كه حتي با جوابي هم همراه نشد، ايران به دعوت غرب براي تعليق پاسخ مثبت بدهد؟ گفته شده بود كه پس از اعلام غنيسازي و نامه بوش منتظر شنيدن سومين خبر خوش باشيد كه در اين صورت آيا پذيرش تعليق به عنوان سومين خبر خوش معرفي خواهد شد؟!!
6ـ عقبنشيني در اين مرحله مشكل ديگر هم خواهد داشت، بدين معنا كه گفته خواهد شد ايران فقط منتظر بود كه آمريكا اعلام آمادگي براي مذاكره كند و به صورت ضمني [و نه قطعي] مشروعيت بقاي حكومت ايران را در صورت توقف غنيسازي بپذيرد، و چنين تصوري براي دولت ايران بسيار تحقيرآميز است، ايراني كه آمريكاييها قبل از بوش و حتي در زمان ريگان بارها و بارها خواستار مذاكره و گفتگو بودند، اكنون براي گفتگويي كه سرانجام آن هم معلوم نيست ميبايست از غنيسازي اورانيوم دست بشويد و چنين تصويري از ايران فينفسه شكست است. مشكلات داخلي عقبنشيني نيز متعدد است.
7ـ اعتبار سيستم نزد هوادارانش به كلي زايل ميشود، و آنان را از وضع تهاجمي فعلي بيرون آورده و كاملاً منفعل ميكند، و گفته خواهد شد كه حكومت به دليل آگاهياش نسبت به فقدان مشروعيت مردمي تن به عقبنشيني داده است. اين روند نزد مخالفان سياسي حكومت معكوس خواهد بود و آنان را از انفعال خارج و فعال خواهد نمود. و عقبنشيني را نشانه روشن ضعف و شكست حكومت دانسته و آن را به همين شكل معرفي خواهند كرد.
8ـ عقبنشيني بايد همراه با اعلام رسمي پذيرش اين شكست باشد و همانطور كه در قضيه قطعنامه 598، مرحوم امام [ره] با اعلامي رسمي مسئوليت آن را به عهده گرفت، در اين جريان هم عليالقاعده بايد چنين اتفاقي رخ دهد، اما به نظر ميرسد كه در حال حاضر آمادگي براي اين اقدام در حكومت ايران وجود ندارد.
9ـ هزينههاي زياد انجام شده براي غنيسازي و بعلاوه شعارهاي پيشين داده شده در خصوص غيرقابل پذيرش بودن تعليق و جشن ملي در خصوص غنيسازي و... تماماً موجب خواهد شد كه پذيرش تعليق كه بناچار طولاني مدت و غيرقابل برگشت خواهد بود، غيرقابل توجيه و موجب سرشكستگي شود.
10ـ تا به حال گفته ميشد كه افراد موافق تعليق مرعوب غرب و آمريكا شدهاند، حال با اين پذيرش بطور طبيعي نتيجه گرفته ميشود كه حكومت در برابر فشارهاي غرب مرعوب شده، و در اين صورت پس از اين ديگر نميتوان مخالفان سياستهاي رسمي را به مرعوب شدن متهم نمود. بعلاوه اين سؤال مطرح ميشود كه اگر قرار است در برابر فشار تسليم شد، چرا اين امر در حوزههاي ديگر بويژه در سياست داخلي رخ ندهد؟
11ـ يكي از دلايلي كه تاكنون در مخالفت با پذيرش تعليق مطرح شده، تأكيد بر حق مسلم ايران بودن آن است، كه موضوع را از سازشپذيري خارج نمود، و با پذيرش تعليق، سازشپذير بودن نسبت به حقوق در حكومت ايران امري پذيرفته شده تلقي خواهد شد و اين مسأله تبعات گستردهاي در اصول سياست خارجي ايران خواهد داشت. چرا كه كوتاه آمدن از اين حق را مقامات رسمي كشور نافي استقلال سياسي ايران دانستهاند.
12ـ يكي ديگر از تبعات قضيه نحوه برخورد با قانون مجلس است كه دولت موظف به غنيسازي شده است، حتي اگر معتقد باشيم كه در ايران قانون و مجلس جايگاه مهمي ندارند، اما در هر حال ناديده گرفتن آشكار اين قانون نيز براي مجلس و هواداران حكومت دردآور است.
13ـ پذيرش تعليق منجر به حل مسأله هستهاي ايران نخواهد شد، زيرا در بهترين حالت، اروپا وقتي از موضع درخواست تعليق دست خواهد كشيد كه آن را منوط به گزارش نهايي آژانس كند، و اين كه آژانس اعلان كند كه برنامه هستهاي ايران كاملاً صلحآميز است، اما تجربه سه سال گذشته نشان داده است كه چنين اتفاقي رخ نخواهد داد، بدين معنا كه با هر بازديد و گزارش اگر بخشي از سوالهاي آژانس جواب داده ميشود، اما پرسشها و ابهامات ديگر نيز بوجود خواهد آمد كه پرونده را مبهمتر و پيچيدهتر ميكند.
14ـ اگرچه پذيرش پيشنهاد غرب همراه با منافع اقتصادي است كه جامعه شديداً نيازمند آن است، اما در مقابل كاهش قيمت نفت [حتي 15 تا 20 دلار] بر اثر حل بحران هستهاي موجب كاهش 12 تا 17 ميليارد دلار درآمد نفتي ايران در سال خواهد شد كه حكومت فعلي به آنها بسيار نيازمند است و چنين منافعي براي ايران نقد است، در حالي كه از نظر حكومت ايران منافع حاصل از تنشزدايي هستهاي كاملاً نسيه و احتمالي است.
15ـ در صورت عقبنشيني حكومت ايران تصور ميكند كه وضعيت خاكريز بعدي به گونهاي نيست كه دفاع از آن سهلتر از خاكريز فعلي باشد. در واقع بدون حل قطعي مسأله هستهاي و نيز در غياب ارادهاي مسالمتجو براي ايجاد روابط با غرب، سخنان و اظهارات تنشآميز عليه هولوكاست و يهود و اسرائيل و... و حمايت از گروههاي اسلامي منطقه كه از جانب غرب مورد اتهام هستند در كنار مسايل حقوق بشر و دموكراسي در ايران جملگي ميتوانند به بحرانهاي جدي منجر شوند، همچنان كه سال گذشته دو بار شوراي امنيت عليه ايران بيانيه صادر كرد و اظهارات ايران درباره اسراييل و هولوكاست را محكوم كرد، و در آينده نيز با شروع فعاليت شوراي حقوق بشر اين فشارها در خاكريز جديد به دولت ايران وارد خواهد شد كه طبعاً امكان دفاع از آن خاكريز چندان سهلتر از خاكريز فعلي نيست.
16ـ پذيرش تعليق وقتي براي ايران مثمرثمر است كه در صدد حل بقيه مشكلات خود با آمريكا نيز باشد [حتي بطور نسبي] در اين صورت ديگر نميتوان عنوان مهم دشمن را بصورت موثر بكار برد و در غياب چنين عنصري [دشمن] بخش قابل توجهي از راهبردهاي سياست داخلي حكومت با اختلال و مشكل مواجه ميشود و از همين رو گمان ميكنم كه چنين ارادهاي براي حل مسايل وجود ندارد، همچنان كه در طرف آمريكايي هم چنين مسألهاي وجود ندارد، آنان تنها مدت كمي است كه ايران را به عنوان مسأله اصلي [دشمن] خود در رأس مسايل [بالاتر از القاعده] قرار دادهاند و خروج ايران از اين ليست و يا پايين كشيدن آن از صدر ليست موجب مشكلاتي در استراتژي امنيت ملي آنان ميشود.
اگر دولت ايران بخواهد كه از آمريكا تضمين امنيتي بگيرد، نفس چنين درخواستي براي دولت ايران شكست است ضمن اين كه چندي قبل اعلان كردند كه آمريكا نيازمند اخذ تضامين امنيتي است. همچنين با اعلام سخنگوي وزارت خارجه كه ايران براي غنيسازي حاضر است مشوقهاي اقتصادي به اروپا دهد، طبعاً اهميت مشوقهاي اقتصادي غرب نيز چشمگير نخواهد بود.
آنچه گفته شد تبعات منفي پذيرش تعليق بود، اما روشن است كه عدم پذيرش تعليق نيز مشكلات مهمي دارد، كه با تضعيف موضع ايران و يكپارچگي جهاني عليه ايران احتمالاً شوراي امنيت ايران را ملزم به پذيرش مفاد درخواستهاي آژانس ميكند، و چه بسا اين امر از طريق فصل هفت منشور سازمان ملل رخ دهد، و پذيرش قطعنامه سازمان ملل موجب از دست دادن امتيازهاي محتمل موجود خواهد شد. ضمن اين كه تبعات منفي آن بيش از موارد 16 گانة مذكور در فوق است، و عدم پذيرش اين قطعنامه نيز راه را براي تحريمهاي احتمالي باز خواهد كرد كه در اين صورت ايران در روند غيرقابل بازگشتي قرار خواهد گرفت كه از هزينه كوتاه آمدن نيز بسيار بيشتر خواهد شد. ضمن اين كه راه براي حمله نظامي محدود نيز باز خواهد شد، و نتيجه چنين وضعي را من در تحليل ديگري در سال گذشته بيان كردهام كه فعلاً محل بحث اين نوشته نيست.
البته ايران داراي بهترين فرصت ممكن براي حل مسايل خود با ايالات متحده هم هست، زيرا مشكلات آمريكا در عراق و افغانستان و ضعف شديد بوش و جمهوريخواهان آمادگي آنان را براي ارايه امتيازات لازم جهت حل سياسي مسأله هستهاي فراهم كرده است و طبعاً اين فرصت تا قبل از آبانماه كه انتخابات مجلس آمريكا برگزار ميشود وجود دارد، اما پس از آن معلوم نيست كه چنين فرصتي حاصل شود، و محدوديتهاي سياسي فعلي دولت آمريكا براي اقدام قاطع و تند پس از آن انتخابات برطرف ميشود. البته نبايد فراموش كرد كه ايالات متحده فقط در چارچوب هستهاي حاضر به امتياز دادن است تا كماكان ايران را در رأس مسأله امنيت ملي خود حفظ نمايد و طبعاً چنين امري براي دولت ايران چندان مقبول نيست.
فارغ از مسايل فوق حكومت ايران دلايل ايجابي ديگري هم براي ادامه سياست فعلي خود و عدم پذيرش تعليق غنيسازي دارد، از يك طرف حاكميت ايران معتقد است كه حكومت از هر حيث نسبت به چند دهه گذشته از جايگاه بسيار برجستهتري برخوردار است، دشمنان ايران در شرق و غرب مرزها نابود و به جاي آنها حكومتهاي نزديك به ايران بر سر كار آمدهاند، ذخاير ارزي در بيشترين حجم و چشمانداز قيمت نفت بسيار روشن است، حكومت و دولت نزد مردم ايران و حتي جهان از هميشه محبوبتر است و هماهنگي ميان قواي حكومتي در بالاترين سطح پس از انقلاب است، و در عرصه ديگر دشمن يعني آمريكا در وضع كاملاً نامناسبي است، رييس جمهور آن در جهان و حتي آمريكا كاملاً منفور و كم محبوبيت است. در افغانستان و عراق زمينگير شده و قيمت نفت بالا چون هيولايي اقتصاد آنان را تهديد ميكند، بنابراين موازنه قوا بيش از هميشه به نفع دولت ايران است و دليلي بر عقبنشيني از حق غنيسازي براي خود نميبيند، ضمن اين كه درستي اين سياست را در سال گذشته نيز تجربه كردهاند، به عبارت ديگر تعليق غنيسازي و پذيرش پروتكل الحاقي نه تنها مشكل آنان را حل نكرد كه اضافه هم كرد، اما با لغو تعليق و بازگشت به NPT قضيه معكوس شد و غرب براي ارايه امتيازات بيشتر آماده شده است و دليلي ندارد كه حكومت ايران تصور كند كه روند موجود تغيير خواهد كرد، زيرا قبلاً هم هميشه دولتهاي غربي تهديدات خود را تكرار ميكردند ولي در نهايت اين تهديدات توخالي از آب درميآمد و به امتيازات فعلي منجر شد.
فراموش نكنيم كه يكي ديگر از دلايل حكومت براي عدم پذيرش تعليق، اصرار اصلاحطلبان به پذيرش تعليق و در پيش گرفتن راه مسالمت و سازش با غرب در اين زمينه است، ترديدي نيست كه اگر براي حكومت هر هزينهاي را متصور باشيم كه حاضر به پذيرش آن باشد، اين مورد را بايد استثنا كرد زيرا رسيدن به ديدگاه اصلاحطلبان معزول از صحنه مهر تأييد گذاشتن بر شكستي است كه تاكنون و همواره كوشيدهاند آن را پيروزي عظيم و حتي در رديف انقلاب اسلامي 1357 معرفي كنند. و اگر پس از آن انقلاب 444 روز 52 ديپلمات آمريكا در ايران بودند و حكومت ايستادگي كرد، حالا چرا بايد پس از يك انقلاب ديگر در كوتاهترين فرصت از حق مسلم دست بكشند؟
در اينجا نگاهي هم ميتوان به انگيزهشناسي مواضع اصلاحطلبان حكومت در قضيه هستهاي داشت. گرچه وزن و ثقل رسمي و غيررسمي اين گروه در موضوع هستهاي به صورت ايجابي تعيينكننده نيست اما موضع آنان به لحاظ رواني بر بخشي از ساختار تصميمگيري فعلي تأثير دارد ولي اين تأثير بيشتر در جهت عكس آن چيزي است كه دنبال آن هستند. از نظر حكومت و ساختار قدرت، اصلاحطلبان مذكور به دلايل متعددي خواهان پذيرش تعليق هستند از جمله اين كه:
- فضاي سياسي از زير بار سنگين هستهاي رها شود و سريعتر زمينه مسايل ديگر چون اقتصاد، حقوق بشر و دموكراسي باز شود كه زمين بازي آنان است.
- پذيرش تعليق را به معناي پيروزي سياستهاي خود و شكست ساختار قدرت معرفي كرده و توازن قواي سياست داخلي را به نفع خود برقرار نمايند.
- آنان معتقدند كه عدم موافقت با پذيرش تعليق، ممكن است راه را براي حضور هر چه بيشتر آمريكا در معادلات داخلي باز كند، كه در اين صورت فضاي عمومي از اصلاحات احتمالي به سوي تغيير نظام از خارج منتقل ميشود و در اين چارچوب جاي چنداني براي اصلاح احتمالي از درون و نيروهاي حامل اين اصلاح كه مورد نظر آنان است وجود نخواهد داشت.
و اين انگيزهشناسي نيز از عوارض منفي در رغبت حكومت ايران به پذيرش تعليق است.
شايد خوانندگان اين متن اين تحليل حكومت ايران را موافق واقعيت ندانند، كه من نيز با اين خوانندگان مخالف نيستم، اما مسأله اينجاست كه براي تصميم درباره بحران هستهاي من و شما تصميم نميگيريم، بلكه كساني مسئول امر هستند كه تحليل فوق را دارند و بايد پذيرفت كه اگر من و شما هم همان تحليل را داشتيم، طبعاً حاضر به پذيرش تعليق نميشديم.
بنابراين به نظر ميرسد كه در شرايط حاضر تعليق پذيرفته نميشود مگر آن كه حكومت بپذيرد كه تمام تحليلهايش دروغ و فريب بوده و به علت ضعف دروني توان مقابله با اقدامات تنبيهي را ندارد، اما آيا حكومت ايران تا پايان راه ادامه خواهد داد؟ به نظر من ساختار حكومت براي پذيرش تعليق دنبال حجت است و گمان نميكنم كه اين حجت در حال حاضر حاصل شده باشد و احتمالاً وقتي هم كه حجت تمام شد فرصت پذيرش باقي نماند، اما اين احتمال قوي است كه پس از صدور يك يا دو قطعنامه چنين امري رخ دهد.
نكته ديگري هم از سوي عدهاي مطرح ميشود و آن اين كه ايران تعليق را ميپذيرد ولي بجاي اعلان شكست، مارش پيروزي و فتح خواهد زد، همچنان كه رژيم عراق هم در مقاطعي كه شكست ميخورد چنين ميكرد و حتي هنگام شكست در خرمشهر يا ورود آمريكاييها به بغداد مارش پيروزي مينواخت، به نظر من احتمال رخداد اين مسأله براي ايران خيلي كم است، وضعيت ايران و مردم آن و... چنين نيست كه بتوان دروغي به اين بزرگي را جار زد، البته اگر چنين شود، خود نشان از فروپاشي سيستم است. بعلاوه بار كردن معناي شكست بر اين اقدام حكومت ايران تنها در گرو دولت ايران نيست، رسانههاي جهاني كه در اختيار غرب است مفهوم شكست را بر عقبنشيني بار خواهند كرد.
مسابقات بینالمللی پیشین
اولین دیدار بین دو تیم ملی در سال ۱۸۷۲ و بین تیمهای انگلستان و اسکاتلند انجام گرفت اما در آن سالها فوتبال خارج از بریتانیای کبیر بعد زیادی نداشت. پس از افزایش محبوبیت فوتبال در آغاز قرن بیستم، این ورزش در المپیکهای تابستانی ۱۹۰۰ و ۱۹۰۴ و المپیک میانی ۱۹۰۶ به عنوان ورزش ناظر (بدون اهدای مدال) شرکت کرد. در المپیک تابستانی ۱۹۰۸ بالاخره فوتبال یکی از ورزشهای رسمی گشت. مسابقات فوتبال در آن سال توسط «انجمن فوتبال» (فدراسیون فوتبال در انگلستان) برگزار میشدند و تنها بازیگران آماتور در آن شرکت داشتند و گاها بیشتر یک نمایش بود تا یک مسابقه. تیم ملی آماتورهای فوتبال انگلستان هم در المپیک ۱۹۰۸ و هم در المپیک ۱۹۱۲ فاتح مسابقات شد.
با توجه به اینکه مسابقات فوتبال المپیک تنها بین تیمهای آماتور برگزار میشد، مسابقات «نشان سر توماس لیپتون» توسط «سر توماس لیپتون» در ۱۹۰۹ و در تورین برگزار شدند. این مسابقات معمولا به عنوان اولین تورنمنت جدی جهانی شناخته میشوند و اکثر باشگاههای خوب جهان از ایتالیا، آلمان و سوئیس در آنها شرکت داشتند. تیم وست آکلند، تیمی آماتور از روستایی در شمال شرق انگلستان، فاتح این مسابقات شد. وست آکلند در مسابقات بعدی در ۱۹۱۱ نیز قهرمان شد و بر طبق قوانین بازیها، نشان سر توماس را تا ابد به خانه برد.
در ۱۹۱۴ فیفا توافق کرد که مسابقات المپیک را به عنوان «مسابقات قهرمانی فوتبال آماتورها» به رسمیت بشناسد و مسئولیت برگزاری آن را به عهده بگیرد. این باعث شد که مسابقات فوتبال المپیک تابستانی ۱۹۲۴ به اولین تورنمنت فوتبال بینقارهای بدل شود. اروگوئه قهرمان این مسابقات شد و در سال ۱۹۲۸ نیز مدال طلا را کسب کرد.
در ۲۸ می۱۹۲۸ پس از طرحی که رئیس وقت فیفا،ژول ریمه، طراحی کرده بود، تصمیم گرفته شد که فیفا تورنمنت بینالمللی خود را به پا کند. با توجه به اینکه اروگوئه صاحب مدال طلای دو المپیک قبلی بود و با توجه به اینکه در سال ۱۹۳۰ جشن صدمین سالگرد استقلالش را میگرفت، میزبانی به این کشور سپرده شد.
اولین جام جهانی رسمی
المپیک تابستانی ۱۹۳۲ در لوس آنجلس برگزار شد و به علت عدم محبوبیت فوتبال در آن کشور، این ورزش در برنامهٔ بازیها گنجانده نشد. علت دیگر عدم توافق فیفا و کمیته بینالمللی المپیک در مورد وضعیت بازیگران آماتور بود. رئیس وقت فیفا، ژول ریمه، طرحی ارائه کرد که بر طبق آن اولین مسابقات جام جهانی در ۱۹۳۰ و در اروگوئه برگزار شود. فدراسیونهای ملی بعضی کشورها به فرستادن یک تیم به مسابقات دعوت شدند. با توجه به اینکه میزبان مسابقات –اروگوئه- بسیار دور از اروپا واقع شده بود و تیمهای اروپایی برای شرکت در این مسابقات باید در سفر پر هزینهای از اقیانوس اطلس میگذشتند، تا دو ماه مانده به مسابقات هیچ کشور اروپایی حاضر به فرستادن تیم نشده بود. ژول ریمه نهایتا تیمهای اروپایی بلژیک، فرانسه، رومانی و یوگسلاوی را به قبول این سفر راضی کرد. مجموعا ۱۳ کشور در این جا شرکت کردند – هفت تیم از آمریکای جنوبی، چهار تیم از اروپا و دو تیم از آمریکای شمالی .
اولین دیدارهای جام جهانی به طور همزمان برگزار شدند و توسط فرانسه و آمریکا فتح شدند. این دو تیم به ترتیب مکزیک را ۴ بر ۱ و بلژیک را ۳ بر ۰ مغلوب کردند. اولین گل تاریخ جام جهانی توسط لوسین لورن از فرانسه به ثمر رسید. چهار روز بعد برت پاتناد از آمریکا اولین هت-تریک تاریخ جام را در برد ۳ بر ۰ آمریکا مقابل پاراگوئه ثبت کرد. در مسابقهٔ فینال اروگوئه با نتیجهٔ ۴-۲ از صد آرژانتین گذشت و اولین فاتح جام جهانی شد. این مسابقه در مونتهویدئو انجام شد و ۹۳ هزار نفر شاهد برگزاری آن بودند.
پیشروی
مشکلات اولیهٔ بازیها مسائل مربوط به سختی سفرهای بینقارهای و جنگ بود. همانطور که تیمهای اروپایی حاضر به سفر برای شرکت در جام اروگوئه ۱۹۳۰ نبودند، تیمهای آمریکای جنوبی نیز حاضر به تحمل سفر برای شرکت در جام ۱۹۳۴ و ۱۹۳۸ نبودند و برزیل تنها تیمی بود که در این جامها شرکت جست. جامهای ۱۹۴۲ و ۱۹۴۶ به دلیل وقوع جنگ جهانی دوم و پیامدهای آن برگزار نشدند.
جام جهانی ۱۹۵۰ برای اولین بار شاهد حضور تیمهایی از جزیرهٔ بریتانیا، مبدع فوتبال، بود. تیمهای بریتانیایی (انگلستان، اسکاتلند و ...) در ۱۹۲۰ از فیفا بیرون کشیده بودند اما در ۱۹۴۶ با دعوت مجدد فیفا به این فدراسیون بازگشتند و در این جام بازی کردند. این تورنمنت در ضمن شاهد حضور دوبارهٔ اروگوئه، قهرمان جام اول، بود که دو جام قبلی را تحریم کرده بود. اروگوئه در بازگشت خود مجددا قهرمان شد. (در ضمن جام ۱۹۵۰ اولین و آخرین جامی بود که مرحلهٔ نهایی آن به صورت گروهی برگزار میشد و نه به صورت حذفی و در نتیجه قرار بود مسابقهٔ مشخص فینال نداشته باشد. گرچه صورت امتیازها به طوری شد که عملا بازی برزیل و اروگوئه به صورت بازی فینال درآمد). در جامهای بین ۱۹۳۴ تا ۱۹۷۸ شانزده تیم در مسابقات شرکت کردند (به غیر از چند مورد که تیمها پس از راهیابی به بازیها استعفا دادند). اکثر تیمهای از اروپا و آمریکای لاتین بودند و اقلیت بسیار کمی از آفریقا، آسیا و اقیانوسیه. نمایندگان این قارهها معمولا به سادگی توسط تیمهای اروپایی و آمریکای لاتینی مغلوب میشدند (یک استثنای مهم کرهٔ شمالی بود که در ۱۹۶۶ تا یک چهارم نهایی بالا آمد). در جام ۱۹۸۲ تعداد تیمهای شرکت کننده به ۲۴ افزایش یافت و این رقم در ۱۹۹۸ به ۳۲ رسید که نتیجتا تیمهای بیشتری از آفریقا،آسیا و آمریکای شمالی شانس شرکت پیدا کردند. در سالهای اخیر شرکتکنندگان این قارهها توفیق بهتری داشتهاند. کامرون در ۱۹۹۰ تا یک چهارم نهایی بالا آمد و کرهٔ جنوبی،سنگال و آمریکا در ۲۰۰۲ همه حداقل تا یک چهارم نهایی بالا آمدند (کرهٔ جنوبی نهایتا چهارم شد). ۱۹۷ کشور برای راهیابی به جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان با هم دیگر رقابت کردند. از تمامی ۲۰۷ عضو فیفا تا بحال تنها سه کشور برای راهیابی به جام تلاش نکردهآند. با توجه به اینکه کوموروس و تیمور شرقی اعضای تازهای هستند و هنوز این امکان را نداشتهاند، در واقع بوتان تنها کشوری است که شانس خود را برای شرکت در جام جهانی محک نزده.
در دههٔ ۹۰ جام جهانی زنان فیفا نیز راهاندازی شد و اولین جام جهانی زنان در ۱۹۹۱ در چین برگزار شد. شکل برگزاری این مسابقات مانند مدل مردان است و هر چهار سال یکبار برگزار میشوند. آمریکا، آلمان، چین و نروژ تا بحال از موفقترین تیمهای جام جهانی زنان بودهاند.
جام یادبود
از ۱۹۳۰ تا ۱۹۷۰ یادبود ژول ریمه به قهرمان بازیها اهدا میشد. این جام ابتدا با نام «جام جهانی» شناخته میشد اما بعدها و در ۱۹۴۶ به افتخار رئیس فیفا و مبتکر بازیها یعنی ژول ریمه نامش تغییر داده شد. در سال ۱۹۷۰ برزیل برای سومین بار قهرمان جام شد و طبق قوانین جام را برای همیشه نزد خود نگاه داشت. با این حال این «یادبود ژول ریمه» در ۱۹۸۳ دزیده شد و تا بحال هرگز پیدا نشدهاست.
پس از ۱۹۷۰ جایزهٔ یادبود جدیدی با نام «یادبود جام جهانی فیفا» طراحی شد. این جام در پایان هر دوره نزد کشور قهرمان به امانت خواهد بود و حتی فتح سهبارهٔ آن باعث نگهداری همیشگی آن نمیشود. آرژانتین، آلمان (به عنوان آلمان غربی) و برزیل تا بحال هر یک دو بار فاتح این جام دومی شدهاند. نام هر کشور برنده بر جام جهانی فیفا حک خواهد شد و از این جام تا سال ۲۰۳۸ یعنی وقتی که جام از نام تیمهای فاتح پر شود، استفاده خواهد شد.
این جام که از سال ۱۹۷۴ به بعد به قهرمان بازیها اهدا میشود توسط سیلویو گازانیگا مجسمهساز ایتالیایی طراحی شدهاست. جنس این جام از طلا و مالاکیت (مرمر سبز) بوده، ارتفاعی برابر با ۳۵ سانتیمتر دارد و وزنش به ۵ کیلوگرم میرسد.
پوشش رسانهای
جام جهانی فوتبال در ۱۹۵۴ برای اولین بار از تلویزیونها پخش شد و در حال حاضر پرتماشاگرترین رویداد ورزشی جهان است و تماشاگرانش از بازیهای المپیک نیز تجاوز میکنند. تخمین زده میشود که ۲۸٫۸ بیلیون نفر بازیهای جام جهانی ۲۰۰۲ را تماشا کردهآند. تنها فینال آن بازیها توسط ۱٫۱ بیلیون نفر دیده شدهاست. مسابقات قرعهکشی آن جام بیش از ۳۰۰ میلیون نفر بیننده داشتهاست.
از ویکیپدیا